نخست اینکه همانگونه که بیشتر آشنایان به زبان پارسی از آن آگاهند
، شراب واژه ای عربیست و پارسی این واژه «می»، می باشد.چگونگی ساخت و ساز «می» در شیراز پیش از تسلط تازیان، وابستگی به چند چیز دارد :یکی آب و هوا و شرایط محیطی این شهر و دیگر نوع انگور و پس از اینها و از همه مهمتر چگونگی روحیات و احساسات دختران و زنان شیرازی در پیش از حمله ی اعراب به ایران می باشد.شاید از این موضوع شگفت زده شوید که چگونگی روح و روان، و بطور کلی احساسات زنانه آن زمان چه ربطی به ساخت و ساز «می» داشته است؟!

توشهیِ فردایِ امکان
تفرّج بایدت ای دل، سفر در کشورِ جان کن
ز پیشانی و زانو، اندرون آیینهباران کن
سر اندر خویش بر، ژرفایِ بیپایابِ خود بنگر
به حُزنِ خویش بینا شو؛ دُر و مرجان به دامان کن
نشین در سایهیِ خود، دور شو از منّتِ دیوار
ز تن دیوار و، از جان سقفِ این ویرانهبنیان کن
گرت زخمِ زبانِ آشنایان میدهد آزار
همی بیگانهشان انگار و، دوری جوشنِ جان کن
به خُلقِ خوش، توان صیدِ دلِ خصمِ کهن کردن
ولیکن، با حسودِ آشنا این درنگیرد؛ ترکِ درمان کن
تو پنداری که شعرت شاد میسازد دلِ ایشان؟!
در آتش تا به کی خواهی دمیدن؟ شعر، پنهان کن!
اگر خواهی که از کینِ خلایق در امان باشی
بپوشان فضل و، خود را در نظرْشان بُلْه و نادان کن
ندانی کاین جماعت همچو خود را برنمیتابد
تو برتر مینهی خود را؟! جهان بر خویش زندان کن!
قیاس از خویش گیر و، سرِّ این درماندگی بنگر
به سامانِ وطن بندیش و، رو فکری بهسامان کن
چو گُل، کاندر خزان، خود را به بذرِ خویش میمانَد
به روزِ فقر، عزّت توشهیِ فردایِ امکان کن
به دیهیمِ سخن، زین بیش نتوانم نصیحت کرد
تو خود دانی چه باید؛ آنچه باید، نیز بتوان، کن!
سهراب دیهیم

احمد پناهنده
ارمغانی برای همه ی آزادگان و جانباختگان راه شرف و آزادی ایران
آب گوید من فرزند ِ لاله کویم ( آب می گوید من فرزند ِ کوه ِ لاله هستم )
یکسر به دریا بندم و صد سر بکویم ( یکسرم به دریا وصل است و صد سرم به کوه ها )
هزارته سیه سنگونه سره یکساله شویم ( هزاران سنگهای سیاه را در مدت یکسال می شویم )
سرگذشت یکساله خوا امشو بگویم ( ولی امشب می خواهم سرگذشت یکساله را تعریف کنم )
تیرگان،آبریزگان و یا آبریزان است.
تیرگان، جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب مظهر ِ حیات
و حیات
یعنی
آب

احمد پناهنده ارمغانی برای ِ زاد روز خجسته ی نازنین بانوی فرزانه و ارجمند، خانم فروزان جهرمی بسیار گرامی در ماه خرداد و همچنین به پاس تلاش ِ بی دریغشان در عرصه ی تاریخ و فرهنگ ایرانزمین
بهار با همه ی زیباییهایش، با نشاطی بی همتا، نم نمک از ما عبور می کند و بر بستر ِ طبیعت، گل و گیاه را چون تنپوشی سراسر سبز با نگارهای رنگارنگین، در دیده و دل شناور می کند و آهسته آهسته نطفه ی تابستان را در خود به بلوغ می رساند و در اوج رنگارنگی ِ طبیعت و بار و بر ِ سبز، بر درختان و بوته ها، تابستان را می زاید.
خرداد ماه واپسین ماه بهار است
خود اوج است و در اوج بهار است
ماهی ست پر طراوت و نسیم
که نسیمش نوازشگر جان است
و چه درون زیبا بودند نیاکان ما
و برونی از نشاط و شاد، که در هرماه جشنی برگزار می کردند و شادی و شادمانی را در بی کران سرای ایرانزمین آواز می خواندند.

نگارش یافته توسط سحر رستگاری
باد بهاری بر وزید. ابر فرو بارید. خورشید بر زمین خندید. سبزه بردمید و گل شکوفید و بلبل بر شاخ گل آوا برکشید و زمان کهن که آبستن بار تازه ای بود زایشی دیگر را آغازید.
خرداد روز به ماه فروردین بود که ستاره روشن پای به جهان نهاد. گویند:
به هنگام زایش او آب ها و گیاهان شادمان شدند.
به هنگام زایش او آب و گیاهان بالیدند.
به هنگام زایش او آفریدگان خرد مقدس به خود مژده رستگاری داده گفتند خوشا به ما که یک پیشوای دینی زاده شده است, زرتشت اسپنتمان.

راستی را فریاد کن
خاک رنجور جهان،نفس تازه کشید
سبزه از خاک دمید و نسیم نوروز
آن پیام آور شادی و امید
تازه از راه رسید و ندا داد شقایق ها را
عاشقان عاشقان،درد و غم از یاد برید
موقع آمد معشوق رسید،چه خبر بود مگر؟
راستی،چه خبر بود مگر؟
جشن بود، در این جشن پر از سبزه و نور
ماه فروردین شد،روز خورداد رسید،
در پگاهی روشن
آن پیام آور نور،زرتشت به دنیا آمد،
آفرینش خندید
غنچه وا شد،شبنم صبح بهار،نرم و آرام
این چنین آغازید،
خشنو اتره اهوره مزدا
بدن ظالم دوران لرزید
اشو مرد همیشه زنده تاریخ
با عزمی چون کوه
راستی نام رهش بود و ندا داد
ائو پنتا و یواشهه
راه در جهان یکی است و آن راه راستی است
و بنا شد راهش چون روز،در ظلمت شبهای زمان
کمر ظلم شکست،اهرمن مرد
دیو نادانی و نآگاهی، در روشنایی افسرد
تو چرا؟تو چرا ای بهدین، این چنین خاموشی؟
بانگ برزن «راستی»فریاد کن
و تو همکیش چو ره زرتشت می پویی
رهت نیک است و نیتت نیک
اهورا را نیایش کن زرتشت را ستایش کن
پیامش را شنو آنگاه بر گوش جهان برخوان
بانگ برزن، راستی را فریاد کن
فریاد کن «راستی» فریاد کن
« خداد خنجری»
نگارش یافته توسط سحر رستگاری 
خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار
فریدون مشیری

نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقیست
باقیست جمع جانان، تا این یگانه باقیست
بار دگر بریدند نای و نواش اما!
این ساز مینوازد، تا یک ترانه باقیست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه میشود شب، وقتی فسانه باقیست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر، تا آشیانه باقیست
گم کردمش! نشانیش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده! تا این نشانه باقیست
میچینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره! تا بام خانه باقیست
نور نگاه کوروش، بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال، در هگمتانه باقیست
زیباست حرف باران در کوچههای تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقیست
دود اجاق وصلی، کو در سفر برافراشت
بعد هزار منزل، در بلخ و بانه باقیست
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ، عطر زنانه باقیست
تازی و کینهتوزی، جهل و سیاهروزی
نفرین بر آن که عدلش با تازیانه باقیست
عصر دگر برآید، این نیز هم سرآید
گر نیستت یقینی، حدس و گمانه باقیست
یغماییان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت میکن تا چند دانه باقیست
افراط کرد و تفریط، این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش! راه میانه باقیست
«علیرضا میبدی»
نظرات ()